جوان ثروتمندی نزد دانشمندی رفت و از او اندرزی برای زندگیش خواست.
دانشمند او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در کوچه صدقه می گیرد
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
دانشمند گفت: دیگران چی حالا دیگر آنها را نمی بینی؟
گفت نه
دانشمند گفت:
آینه و پنجره هر دو شیشه است.
اما درپشت آینه لایه ی نازکی از نقره قرار گرفته و در آن بجز خودت کسی دیگر را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند
تنهایی وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از پیش چشم هایت برداری،
تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست بداری.
قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ وَالآخِرَةُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقَى نساء/77
به آنها بگو: سرمایه زندگی دنیا ناچیز است؛ و سرای آخرت، برای كسی كه پرهیزگار باشد، بهتر است
ما را در سایت حوزه علمیه ابهر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 115