
جوان ثروتمندی نزد دانشمندی رفت و از او اندرزی برای زندگیش خواست.دانشمند او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در کوچه صدقه می گیردبعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در...
ادامه مطلب
xa0مثل قطره قطره گلاب! xa0گلاب قطره قطره به دست ميآيد، آن هم با چه زحمتي! گلچينها اول صبح كه ميشود به باغ ميروند و با چيدن گلها چه خارها كه تحمل ميكنند، و بعد هم آنها را به ديگ پر از آب ريخته و ميجوشانند. آبها بخار شده، و بخارها قطره قطره ميشوند، و قطرهها در ظرفهاي بزرگ جمع ميشوند، و تازه يك ديگ گلاب به دست ميآيد. اما همين ديگ گلاب كه محصول ساعتها تلاش و كوشش است. با يك چشم بر هم زدن ميتوان لگد كرد و همه را زير دست و پا ريخت. حالا اگر شما جاي گلابگير باشي چه حالي پيدا ميكني؟ عزيز من! جان من! آبر...
ادامه مطلب